تبليغاتX
آرمان فردا
فرهنگی اجتماعی سیاسی

دلم یک آشیانه پر از غم بود،لبانم همچو کویری خشک،چشمانم چو دریایی طوفانی، در انبوه هلهلهای تنهایی،به دنبال جایی جهت نگریستن و گریستن....
.....به ناگه صدایی آشنا مرا از خود بیخود کرد،او مرا همسفر باد کرد،باد مرا چو قاصدکی در میان ابرها برد،و من رها از همه جا خود را تسلیم باران کردم و در کوتاه زمانی در میان شنها،در کنار صدفها نظاره گر غروب آفتاب شدم .........
چه احساس عجیبی ! چه صدای پر قدرتی خدایا!
....و دگر بار شقایق رویید ،امید زنده شد،و این بار خود سازی انقلابی در قالب اندیویدالیسم ماورای سوسیالیسم-ونه در کتاب بل در زندگی -با صدای عاشقانه یک مادر برایم مفهوم و معنای جدیدی پیدا کرد.
نوشته شده توسط عباس احمدی در ساعت 11:40 PM | لینک  |