دوشنبه 3 دی1386
دلم یک آشیانه پر از غم بود،لبانم همچو کویری خشک،چشمانم چو دریایی طوفانی، در انبوه هلهلهای تنهایی،به دنبال جایی جهت نگریستن و گریستن....
.....به ناگه صدایی آشنا مرا از خود بیخود کرد،او مرا همسفر باد کرد،باد مرا چو قاصدکی در میان ابرها برد،و من رها از همه جا خود را تسلیم باران کردم و در کوتاه زمانی در میان شنها،در کنار صدفها نظاره گر غروب آفتاب شدم .........
چه احساس عجیبی ! چه صدای پر قدرتی خدایا!
....و دگر بار شقایق رویید ،امید زنده شد،و این بار خود سازی انقلابی در قالب اندیویدالیسم ماورای سوسیالیسم-ونه در کتاب بل در زندگی -با صدای عاشقانه یک مادر برایم مفهوم و معنای جدیدی پیدا کرد.
.....به ناگه صدایی آشنا مرا از خود بیخود کرد،او مرا همسفر باد کرد،باد مرا چو قاصدکی در میان ابرها برد،و من رها از همه جا خود را تسلیم باران کردم و در کوتاه زمانی در میان شنها،در کنار صدفها نظاره گر غروب آفتاب شدم .........
چه احساس عجیبی ! چه صدای پر قدرتی خدایا!
....و دگر بار شقایق رویید ،امید زنده شد،و این بار خود سازی انقلابی در قالب اندیویدالیسم ماورای سوسیالیسم-ونه در کتاب بل در زندگی -با صدای عاشقانه یک مادر برایم مفهوم و معنای جدیدی پیدا کرد.
