چند وقتيه كه
فكرم رفته به سمت چند تا موضوع:به تفكرات خيس يك روسپي كه سكس و پول لايه هاي روي
سرش وخوردن و زير بارون اب ميخوره /به نوشداروهاييكه به سهراب ندادن/به تهمتهايي
كه به سياوشها زدن/به مغزهاي وطني ما كه خوراك مار ضحاك ها شدن /به مصدقهايي كه
خاموش شدن/به صادق هدايت هايي كه خودكشي كردن /به حسين فهميده هايي كه رفتن براي يك
چيز ديگه يك چيز ديگه به پاشون خورد و به من و تويي كه در اين دشت بي فرهنگي و
بدون زدودن نقاط ضعف فرهنگي خويش درطول تاريخ در جامعه اي در استانه فروپاشي
اجتماعي به كجا ميخواهيم بريم؟
امروزه كمتر كسي
هست كه در جامعه ايراني از عدم رعايت حقوق شهروندي توسط حكومت ناراحت نباشد!ولي
براستي چه تعداد از ما ايرانيها به حوزه شخصي افرادي كه با انها در تعامل هستيم احترام ميگذاريم؟ايا حوزه شخصي در فرهنگي كه تا چندي قبل تمام
اعضاي يك خانوارش دريك خانه و در زير يك سقف زندگي ميكردند معنا دار است؟
به نظر نگارنده
زن و شوهر كه داراي نزديكترين روابط خانوادگي نيز هستند مي بايست به حوزه شخصي طرف
مقابل خويش احترام بگذارند.يقينا مساحت و مشخصات مختصاتي حوزه شخصي افراد بر اساس
ويژگيهاي درونيشان و همچنين تجربيات حاصل از زندگي وتاثير پذير بودنشان ازاتفاقات
ومحيط پيرامونشان متفاوت مي باشد.شناختن حوزه شخصي افراد و احترام به آنان يقينا
پيش نيازوپيش زمينه رعايت حقوق شهروندي توسط حكومت است.
آري! آنان كه
دلخور و شاكي از عدم رعايت حقوق شهرونديشان هستند ميبايست كمي بيشتر به رفتار خويش
بيانديشند و ببينند در زندگي روز مره چند مورد به خود اجازه جسارت ورود به حوزه
هاي شخصي نزديكان خويش را ميدهند و با فضوليها ويا اظهارنظرات كارشناسانه خويش به
حقوق ابتدايي انان تجاوز مي كنند؟
شناخت و پاسداشت حوزه شخصي افراد پارادايمي است كه وقتي در بين عموم
مردم فرهنگ شد.انگاه ميتوان توقع رعايت حقوق شهروندي را داشت.فاصله ميان رعايت حقوق حوزه شخصي افراد تا رعايت حقوق شهروندي توسط
حكومت دوران گذاري است از سنت تا مدرنيته
كه زمان اين دوره با توجه به سابقه و
تاريخچه فرهنگي وميزان دانش مردم متفاوت
ميباشد.
.....به ناگه صدایی آشنا مرا از خود بیخود کرد،او مرا همسفر باد کرد،باد مرا چو قاصدکی در میان ابرها برد،و من رها از همه جا خود را تسلیم باران کردم و در کوتاه زمانی در میان شنها،در کنار صدفها نظاره گر غروب آفتاب شدم .........
چه احساس عجیبی ! چه صدای پر قدرتی خدایا!
....و دگر بار شقایق رویید ،امید زنده شد،و این بار خود سازی انقلابی در قالب اندیویدالیسم ماورای سوسیالیسم-ونه در کتاب بل در زندگی -با صدای عاشقانه یک مادر برایم مفهوم و معنای جدیدی پیدا کرد.
کجایید ای سلاطین خوش مرام.کجایید ای سپهسالاران شهر وفا؟
رفتار او ماورای آرزوهای مردم بابل بود.آنان هرگز نمی پنداشتند که فرمان صادره پادشاه پارسیان سالیان بعد(سال 1979 میلادی)از طرف سازمان ملل به عنوان اولین منشور حقوق بشر معرفی شده وبرسمیت شناخته شود.یکی از مفاد آن فرمان،دستور آزادی همه اسرا بود.که تعداد قابل توجه آنان یهودیان در بند پادشاه بابل بودند(قابل توجه اسرائیلی ها).
آری!او کسی نبود جز کوروش .کوروش کبیر.شاه شاهان.پادشاه ایران.فاتح بابل.پدر همه ما ایرانیان که از او در قران کریم به نام ذوالقرنین یاد شده است.فرمان او تا دنیا دنیاست مایه افتخار و مباهات ایران و ایرانیان است.
کوروش با چنین اوصافی آن چنان نزد ایرانیان و جهانیان بزرگ مانده است که حتی در زمانهای گوناگون که وحشی ترین قومهابه ایران حمله کردندو سنگدل ترین آن حکمرانان که بزرگترین خصومت را با فرهنگ و تمدن ایرانی داشته،جرات جسارت به او و مقبره اش را نداشتند.هر چند در این اواخر عده ای با بر شمردن ضرورت های واهی به صورت غیر مستقیم سعی در از بین بردن مقبره این نماد وسمبل صلح و دوستی و صد البته نشان غنای فرهنگ و تمدن ایران را داشته و دارند ولی باید بدانند به لطف خداوند و هوشیاری فرزندان ایران زمین توهمات این جغدان اهریمن صفت جزم اندیش رنگ واقعیت به خود نخواهد دید.
.....اکنون بعد از گذشت بیش از 14 قرن از آن شکست ،مردم ایران ناراضی از حکومت بوده و بالطبع این عدم رضایت به بخشی از روحانیون نیز تسری پیدا میکند،حال در این میان آمریکا به عنوان یک ابر قدرت جهانی به همراه نوچه دسته چپش -اسرائیل-که در واقع افسار مرادش را در دست دارد ایران را تهدید به حمله نظامی نموده است.با توجه به وضعیت کنونی در صورت حمله آمریکا به ایران و پیروزی آنان در جنگ، یعنی: آغاز ایران سکولار و پایان ایران اسلامی.
آیا نارضایتی پدرانمان از دست حکومت ساسانی و شکست تاریخی در مقابل اعراب را فراموش کرده ایم؟آیا رفتار و عمل آنان پسندیده و مورد تایید ما می باشد؟آیا نیاکانمان را را به هزاران دلیل معلوم و سهل انگاریهای نا معلوم که منجر به شکست در آن جنگ شد مورد ملامت قرار نمی دهیم؟
ما از آن شکست و عواقب بعد از آن چه نتیجه ای گرفته ایم؟در حال حاضر تکلیف فرزندان این سرزمین در قبال تهدیدات و حمله احتمالی آمریکا چه می باشد؟ما چگونه باید رفتار کنیم تا مورد نکوهش و سرزنش فرزندانمان قرار نگیریم؟
شهر من شهر وفا است، شهر عشق و خوبیهاست .شهرمن شهر نغمه های با صفاست .شهر من شهر آدمهای با حیاست. توشهر من محبت مجانیه ،از روی چشمها خوندنیه، اونجا نیازها گفتنی نیست، دیدنیه، حس کردنیه ،آخه اونجا همه حرفها باور کردنیه .شهر من شهر صداقته ،صداقتش نه از حماقته بل از روی ذکاوته .تو شهر من کسی اسیر مد نمیشه ،آخه اونجا هیچکس خز نمیشه ،که بخواد درگیر این حرفا بشه.
دغل و دروغ تو شهر من جا نداره، کسی تو شهر من غم فردا نداره، شهر من ساحر و مداح نداره تو شهر من متملق جا نداره ،شهر من شهر پرنده هاست.اونجا زندان نداره ،نیازی به گلستان نداره.
تو شهر من اگر کسی از کسی بدش بیاد قربون صدقه اش نمیره ،هر دم رو نروش نمیره .
تو شهر من کسی برچسب نمی زنه ،آخه کسی واسه پست و مقام حرص نمیزنه .
درمیان آدمهای شهر من کسی نق نمیزنه ،من میدونم واسه چند صدنار بیشتر کسی اونجا جر نمی زنه.
تو شهر من همه دهاتین همه دهاتیها یک پا شهرین.
حالم اصلا خوب نیست...........
من برای ادامه تحصیل در خارج از کشور از طریق موسسه ایران ایندیا(شرکت راهبردی پارسیان)
اقدام کردم.موسسه ای که به جرات میتوان گفت که بیشترین تبلیغات را در جهت اخذ پذیرش
برای دانشجویان متقاضی در مالزی و هند دارد (به خصوص در اینترنت).آنها دارای
رفتاری موجه، تیمی جوان، دفتری شیک و سایر موارد اولیه هستند که انسان را متقاعد
به همکاری با آنها مینماید اما در حین اخذ پذیرش و پس از ورود به کشور مالزی متوجه
اشتباه خود شدم وبه کلیه دوستانی که قصد ادامه تحصیل در مالزی را دارند اکیدا
توصیه میکنم از طریق این موسسه اقدام ننمایند و اشتباهی را که من مرتکب شدم را
انجام ندهند.و اما بخشی از مواردی که مرا مجبور به نوشتن این مطلب واین توصیه کرد به
اجمال به شرح ذیل به استحضار میرسانم:
1. در زمان عقد قرارداد وعده داده و در قرارداد منعقد نمودن که برای ما در ماه مارس پذیرش بگیرند ولی پذیرشی که برای ما گرفتند برای ماه جولای بود .این در حالی بود که ما از نوامبر اقدام کرده بودیم.
2. آنها مدعی بودن که ترمهای زبان با 2ماه فاصله نسبت با ترم اصلی شروع میشود. به خیال خودمان که 2 ماه وقت داریم و زودتر داریم به آنجا میرویم تا با محیط آشنا شویم. پس از ورود متوجه شدیم که همه کلاسها با هم شروع میشوند. آنها حتی زمان شروع ترم اصلی را هم نمیدانستند. روزی که آنها گفته بودند ترم شروع میشود ما در مالزی بودیم. این در حالی بود که ترم 3 هفته پیش شروع شده بود.
3. این مسئله شاید باور کردنش برای شما سخت باشد ولی آنها حتی شماره حساب دانشگاه را هم نمیدانستند ؟؟!!آنها به ما شماره حسابی داده بودن که چند ماه پیش تغییر کرده بود (حتی نام بانک هم تغییر کرده بود)ما با تماسهای مکرر در طول چند روز نتوانستیم مسئولان همیشه در جلسه و سمینار آنان را گیر بیاوریم و سرانجام از طریق دوستانمان در کشور مالزی توانستیم شماره حساب جدید دانشگاه را به دست بیاوریم.
4. آنان به ما قول داده بودند که شخصی از طرف دانشگاه به فرودگاه آمده و
ما را به دانشگاه برده و در آنجا معرفی مینماید چشمتان روز بد نبیند چیزی در حدود
2 ساعت در ساعات اولیه ورود به کشور غریب در فرودگاه به دنبال کسانی میگشتم که
پلاکارد MMU داشته و یا اسامی ما دستش باشد. انگار آب شده بود رفته بود زیر
زمین. اگرشما اورا دیدید من هم دیدم. سرتان را درد نیاورم، با هزار درد سر خودمان
را به دانشگاه رساندیم ، این مالایی ها هم مثل یویو ما را پاس دادند اینور و آنور.کسی
مارا نمیشناخت .همه میگفتند از کجا آمدید؟ بعد ازدو ساعت و نیم هروله کردن دردانشگاهMMU در ساعت 12 نصف شب
دلشان برای ما سوخت و با هزار منت یک جا به ما دادند. روز بعد متوجه شدیم اصلا با
آنها هماهنگی لازم صورت نگرفته است. تاره خنده دارتر از همه اینک وقتی به خانم
سینتیا مسئول پذیرش MBA در
دانشگاه MMU میگفتیم :که نماینده شما (ایران ایندیا )این مسائل را به ما گفته
،برایش جای تعجب داشت، میخندید و میگفت: او ایران ایندیا را نمیشناسد .
اگر بخواهم ادامه بدهم درد دل بسیار دارم و قضیه هفتاد من مثنوی خواهد بود. و صد
البته از حوصله خارج است. شما خودتان بخوانید مفصل از این مجمل.و اگر توانستید
پیدا کنید پرتقال فروش را.
در بعد زندگی خصوصی نیز این چشم و هم چشمیها باعث دور شدن از خود شناسی ها شده و انسانها از آنچه هستند و می توانند موفق شوند دور کرده و به راههای کشانده که جز ابطال وقت و عدم رضایت از زندگی سرانجام دیگری نداشته است.نمونه بارز آن را میتوان در اصرار والدین به ادامه تحصیل فرزندانشان در دانشگاه و بعضی اوقات حتی در یک رشته خاص بدون در نظر گرفتن قابلیتها و تواناییهای آنان مشاهده نمود.
به نظر میرسد قیاس شیطان دربارگاه هورمزد دانا بین خود و انسان(بین آتش وخاک) که باعث رانده شدن شیطان از درگاه خداوند می باشد بهترین گواه بر مضرات قیاس باشد.
ای هم وندان عزیز بیایید بر اساس تواناییها و آرمانهای خودمان زندگی کنیم.یقینا شاهد زندگی آسوده تر و موفق تری خواهیم بود.
سرنوشت دموکراسی که با توپ و تانک بیاید برهمگان روشن است.بسط دموکراسی واقعی در داخل کشور نیز میسر نمی شود مگر آنکه سطح آگاهی مردم در جامعه بالا برود.در شرایط کنونی آگاهی پیش زمینه آزادی و عدالت است.بدون آگاهی ما هرگز به آزادی و دموکراسی نخواهیم رسید.و این وظیفه همه دلسوزان این مرز وبوم است که بجای دعواهای سیاسی روزمره به تفکرات بنیادی زیر پایه ای و راهکارهای اجرایی گسترش آگاهی مردم بیاندیشند.از این رو به نظر بنده حقیر نهضت آگاهی بخشی می بایست بعنوان اولویت اول هر فعال حوزه های فرهنگی اجتماعی سیاسی مورد توجه قرار بگیرد.
زمانی سعی میکردم مردگان اطرافم را نظاره کنم و از آنان درس عبرت گیرم.ولی افسوس گرداب مادیات زمانه مرا به درون خود کشیدو در ناگه زمانی من خود را بر خلاف تصور دیگران مرده متحرک احساس نمودم.اسیر عادتها در تفرجگاه محصور و همچون گوسفندان در تفکر چریدن.وای خدای من چه احساس سهمگینی است که انسان در تشیع جنازه خود شرکت کند.
دوم-یادم آید که در نشست های بزرگان از ایات و حوادیث و تاریخ نقل شنیده بودم که می بایست در جهت رسیدن به اهداف خود هزینه داد و پس از پرداخت هزینه اگر نتوانستی به اهدافت نایل گردی می توانی هجرت کنی .هجرت از دیار ی که همچون مادر تنها ویگانه عشقی بود که از وقتی خودم را شناختم لذت در آن زیستن را چشیده بودم آن را بسیار سخت وغیر قابل تحمل می کرد.خیلی سخت بود.باور کردنی نبود.هیچ گاه تا اون لحظات معنی مردد را حس نکرده بودم.اگر می آمدم از عشقم-وطنم-دور می ماندم.اگر می ماندم باید سر جنازه خودم فاتحه میخواندم.این جدال اهورایی و اهریمنی نبود.این جدال بین ذات وعشق بود.کشمکشی بین بودن وخواستن.و در حالی که من محو ونظاره گر گردش تاس زمانه بودم گردش عقربه های ساعت به نفع تعقیر و تحول در چرخه گیتی رقم خورد.برای هجرتی در هبوط و بعبارتی دیگر:هبوطی در غربت .
ادامه مطلب
